
گفت شاید سال دیگه بیای اینجا زندگی کنی، بهش گفتم نه خودم نه برو بچه امم قم نمیاد ، جنازه امم اینجا برنمیگرده از صبح ساعت ۸ رفتن بیرون دنبال لیست کردن اقلام . بعد از ظهر هم بار زدن برا انبار . کمرش مشخصا گرفته اما نمیدونم چشه ! چرا نمیبینه ما رو البته احتمالا اونم همینا رو بگه. ...
ادامه مطلب
بهش میگم اون روز یادته باهم رفتیم جشن شکوفه ها ... کی باورش میشد عین برق و باد بگذره و بعد از دوازده سال درس و مدرسه بالاخره تموم بشه !...
ادامه مطلب