
صبح بیدار شدم رفتم کلک . نم نم بارون و مه . هوا عالی ، از عالی هم عالی تر . زیاد میزون نبودم . دیشبش زاناکس خوردم و صبح شنگول شد رفتم کوه . مریم گفت با گروه میریم فلان جا نمیای ؟ گفتم نه باید برم دماوند . کلک آروم و خلوت . رفتم بالا .با یه موبایل نیمه جون و بدون شارژ کلی عکس گرفتم اونن چه عکسایی . علیرضا با کیک اومد خونه و البته کادویی که برا عسل گرفته بود . دیشب که براش تولد گرفتیم آقا تشریف نداشتن و رفته بود سلمونی و بعد کافه حالا میخواست جبران مافات کنه . بعد ناهار رفتم یه سری پایین و عزاداران حسینی رو دیدم که داشتن قرمه سبزی نذری رو میپختن . بعدم عسل رو بردم باشگاه تمرین . قرار شد 6 و نیم کیک و چای بخوریم . بعد اقایون رفتن خرید . پسر جان دانشگاه قبول شده حالا فکر میکنه که چه خبره داره لب...
ادامه مطلب
صبح داشتم از کوه و جماعتی که با نیت های مختلف اومده بودن ، تعریف می کردم که :آقا اومده با خانم و بچه 5 ساله بدون تجهیزات . هی بچه لیز میخورد این دستشو گرفته بود میکشیدش بالا که ملا زمین نخوره بهش گفتم اقا کتفش در میاد !!یه مشت بچه مدرسه ای رو آورده بودن معلم پدسوخته اشون میبینه بچهه سر میخوره نمیتونه بره بالابهش میگفت عه گفتم الان اون بالا پرچمو زدی !! تو دلم گفتم مرتیکه خودت بخ شکن داری برو پرچم ...
ادامه مطلب