کلک آروم و خلوت . رفتم بالا .با یه موبایل نیمه جون و بدون شارژ کلی عکس گرفتم اونن چه عکسایی . علیرضا با کیک اومد خونه و البته کادویی که برا عسل گرفته بود . دیشب که براش تولد گرفتیم آقا تشریف نداشتن و رفته بود سلمونی و بعد کافه حالا میخواست جبران مافات کنه . بعد ناهار رفتم یه سری پایین و عزاداران حسینی رو دیدم که داشتن قرمه سبزی نذری رو میپختن . بعدم عسل رو بردم باشگاه تمرین . قرار شد 6 و نیم کیک و چای بخوریم . بعد اقایون رفتن خرید . پسر جان دانشگاه قبول شده حالا فکر میکنه که چه خبره داره لباس مباساش رو قشنگ میکنه . .
همه رسیدن خونه اونم راس 6و نیم یهو گفتن پایین دارن نذری میکشن . بدو کیک مون رو خوردیم و عکس هامون رو گرفتیم بدک نشد . میتونم بگم عالی حتی و رفتیم پایین کمک
مهمونا کم کم تشریف آوردن از جمله مژگان که اصلا حوصله اش رو نداشتم .میبینه محلش نمیزاری هی حرف میزنه . اخرش میگه به اینستای داییت سر زدی ؟ گوشی رو گرفته سمت من که اواز خوندنش رو ببین . والا هیچ وقت برام جذاب نبود
توی اتاق پیش بچه ها نشسته بودم و عسل عکسش با علیرضا رو گذاشت اینستا . چقدر خندیدیم سر ریکوئست دادن دوستای عسل . قرار علیرضا بعدش اسکرین شات بده ببینیم کیا اددش کردن :)
اومدیم کارامون رو کردیم که بریم دماوند . حدودا یه ماهه سر نزدیم . میگم خیلی چاق شدم . بابد برنامه بچینم یکشنبه ،سه شنبه برم کوه بعدم برم استخر .بانک ملت اخه یه قانون مسخره گذاشتن که تنها شنا نکنین . یهو پریده بهم که بلاه و بلاه و بلاه ... میگم هنوز که نرفتم . میفرمایند تو حرف بزنی به مرحله اجرا در میاد
و کلا رید تو روزی که میتونست با خوبی تموم بشه
اومدیم دماوند دیشب تا 2 بیدار بودم بعدم از 6 خوابم نبردم . و امان از سردرد
برچسب:
نویسنده: باربد زمانی