یه گروه دیگه بودن ظاهرا از بسیج محله اومده بودن یه مشت بچه همسن پسرم . یکیشون نمیدونم چی گفت و خندید گفتم یخ شکن بگیر برگشتنه بدتره اوضاع . گفت چنده ؟ گفتم چار پنج تومن ...
همسرم گفت تو وظیفه داری همه رو ارشاد کنی ؟ :))
یهو یاد گروه امداد و نجات کوهستان افتادم اونام سر میخوردن و یه کیف گنده رو با یه دست گرفته بودن و میرفتن بالا ... گفتی وقتی امدادش اینه دیگه از بقیه چه انتظاری میره
واقعیت چند بار به این فکر کردم یخ شکنام رو در بیارم بدم به این پسر بچه ها . اما خودمم از زمین خوردن میترسم :D
انگاری رو شیشه راه میرفتی #یخزدگی
و در نهایت سربازای بیچاره با شادی و خنده میرفتن بالا حداقل اونا چکمه داشتن نه کفش مهمونی یا کتونی فوتبال !
برچسب: کلکچال,
نویسنده: باربد زمانی