خرید بک لینک
حول حالنا به ولله :)) انقدر که اخر سالی عن تو عن شد و همه چی بهم ریخت رفتیم با شبنم بیرون و تجریش گردی و سر از امید پیر سینگ دراوردیم بیکاری من تاثیر کمی تو این بخش نداره اما سرگردونی ادمام زیاده و خسته کننده، فقط میدونم زیاد که بیام میرم و نمیمونم ، دلمو زده تغییر رفتاراش ، مقابله به مثل بچگانه اش ، دل چرکینم و شاد نیستم بگم از چشمم افتاده جمله بهتریه پریروز تو باشگاه داشتم به این فکر میکردم یه هدف برای سال ۰۳ بذارم. بعد یهو گفتم یَک زنانگی ای از خودم بریزم بیرون که....حالا بریم بریزیم بیرون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 5:30

اومدم تاتر ، تماشاخانه ملک جالبهکه درست اسم تاتر رو هم نمیدونم ! تشکچه گیرم اومده و البته توی عید تو خواب و بیداری گرفتمش اما چرا؟ شاعری که قراره اینجا یسری چیزا رو دکلمه کنه اسمش برام اشنا بود حتی اسم اونم نمیدونم :) اصلا چرا من اینجام؟ کوچه بالایی پیتزا پانورس هست و مطمعنم بعدش میرم اونجاحالا اصلا چرا اومدم اینجا و اینا رو نوشتم ؟ چون توی ترکم، چون دلم میخواست با خودم حرف بزنم ترک چیز خوبیه یا بد؟ من ماست رو ترک کردم فکر کنم بین ۲۰-۳۰ روزه شیرینی رو هم یه هفته اس ترک کردم اما نوک میزنم هنوز ، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 5:30

میخونه... برو و دوراتو بزن ، میرم و دور نمیزنم باز میخونه : عشقی یعنی جای نفرین با دعا یادش کنیخانه اش آباد دلداری مه یارش را فروختتوچال عجیبی بود گرم و پر از شلوغی مغز و خستگی زمان آیندهش سر شده بودم خصوصا وقتی اون دادگاه اتفاق افتاد در جا زنگ زدم به تک تک مادرام و باهام همکاری کردن! میدپنی چی فهمیدم ؟ متوجه شدم مردم اعتماد میکنن که بچه هاشون رو میسپارن دستم . اعتمادی که سالها به زحمت به دستش اوردم و واقعا هم اعتباره هم اعتماد کاش روز به روز بیشتر بشه وکمتر نشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 5:30

یکشنبه ۰۳/۷/۹ رفتم پیش دکتر اسیهعصرم پیش دکتر خودم وقت گرفته بودم ، تازه عصر سوم خاله زهرام بود. خلاصه دل رو زدم به دریا و وقت گرفتم و قرار گذاشتم به کسی هیچی نگم محمد پرسید کی عمل داری ؟گفتم سه شنبه چهارشنبه ، مامان پرسید گفتم عجله ای نیست گفت اره بذار من برو مشهد و بیام .به عسل گفتم کی تولد بگیریم ؟ گفت نهم بهتره چون دهم دیر از دانشگاه میام میبینی زندگی به همین شلوغی و خرتو خریه گفتم فکر کن خارجی باید خودت کاراتو کنی، یکشنبه به خانم و اقای جوون با لباس ابی رنگ هم اومده بودن دکتر ، اغلب راضی بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 5:30

شهریور ۱۴۰۴ امسال مربیگری امادگی جسمانیم رو گرفتم بعد ورزش در اب و و سمینار باز آموزی مربیگری بدنسازی و توی شلوغی ها‌ی دی ماه مربیگریcx.یه اسیب جدی دارم ، نمیدونم واقعا این دکتر ساوج شعر گفت که گفت اگه همین فرمون بری جلو باید سال دیگه پیچ مهره کنیم ؟دیروز مجدد فیزیوتراپی رو پیش یه دکتر دیگه ابتدا کردم اونم گفت این کمر توی این سن طبیعی نیست احتمالا ژنتیکتون مشکلی داره، گفتم روی ننه بابای خودت عیب بذار.خلاصه ببینم درست میشه یا نه .انشعاباتی که درد داره خیلی بدتر شدهو مدتهاست توی رانندگی و گاز دادنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 5:30

گیر داده بودم به بردن رنگ این هاشور تخمی، شب یلدا حسنی خانم رفت به مکتب و تازه فهمیدم الان موقع اش نیست دیروز ۲۱ بهمن انجامش دادم و عملا اینطوریه که واااای بعد از مدتها من .اون رنگ سیاه تخمی رفته و نمیدونم تا یک ماه اینده چقدرش میره و واقعا دلم نمیخواد ابروهام مشکی باشن. ا‌پراتور لیزر میگفت تازه رنگ عسلی چشات تأیید شداگه از اوضاع این روزام بخوام بگم همین که مربی بدنسازی شدم منتها بدون هیچ ثبت نامی در نیم ترم. و نمیدونم ترم اینده خبری هست یا نهبراش عجله ای ندارم فقط امیدوارم این حیطه رو درست برم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 5:30

داد زد سرش که باید به حسابدارتون جایزه داد!

خرید مرخصی؟ نقض صریح قانون . برو قراداتون رو بیار و مشخصا بهت نمیدن

اتفاقی رفتم اداره کار و گفتن که جلسه رسیدگی داری

تا ببینیم چی میشه

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 15:31

برو و دوراتو بزن ، میرم و دور نمیزنم باز میخونه : عشقی یعنی جای نفرین با دعا یادش کنیخانه اش آباد دلداری مه یارش را فروختتوچال عجیبی بود گرم و پر از شلوغی مغز و خستگی فرداش سر شده بودم خصوصا وقتی اون دادگاه اتفاق افتاد در جا زنگ زدم به تک تک مادرام و باهام همکاری کردن! میدپنی چی فهمیدم ؟ متوجه شدم مردم اعتماد میکنن که بچه هاشون رو میسپارن دستم . اعتمادی که سالها به زحمت به دستش اوردم و واقعا هم اعتباره هم اعتماد کاش روز به روز بیشتر بشه وکمتر نشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 15:31

تابستونم رو امسال زیاد شلوغ نکردم ، البته زیاد رو نمیدونم چی میشه تعریف کرد روزای زوج فول فولم ، روزای فرد فقط شمبل و مارال رو دارم تیر به نیمه نرسیده و خسته نیستم شاید چون باشگاه رو قطع کردم شاید هنوز مونده ، خبلی شاید وجود داره خیلی منتظر تبریکای تولدم هستم که اگه تبریکی باشه. بگم که منتظر کادو هم باشه که بازم اگه تبریکی باشه:)) چه لازم و ملزوم شدن لعنتیا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 22:36

انقدر که اخر سالی عن تو عن شد و همه چی بهم ریخت رفتیم با شبنم بیرون و تجریش گردی و سر از امید پیر سینگ دراوردیم بیکاری من تاثیر کمی تو این بخش نداره اما سرگردونی ادمام زیاده و خسته کننده، فقط میدونم زیاد که بیام میرم و نمیمونم ، دلمو زده تغییر رفتاراش ، مقابله به مثل بچگانه اش ، دل چرکینم و شاد نیستم بگم از چشمم افتاده جمله بهتریه پریروز تو باشگاه داشتم به این فکر میکردم یه هدف برای سال ۰۳ بذارم. بعد یهو گفتم یَک زنانگی ای از خودم بریزم بیرون که....حالا بریم بریزیم بیرون ببینیم چی میشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 19:36

اومدم تاتر ، تماشاخانه ملک جالبهکه درست اسم تاتر رو هم نمیدونم ! تشکچه گیرم اومده و البته توی عید تو خواب و بیداری گرفتمش اما چرا؟ شاعری که قراره اینجا یسری چیزا رو دکلمه کنه اسمش برام اشنا بود حتی اسم اونم نمیدونم :) اصلا چرا من اینجام؟ کوچه بالایی پیتزا پانورس هست و مطمعنم بعدش میرم اونجاحالا اصلا چرا اومدم اینجا و اینا رو نوشتم ؟ چون توی ترکم، چون دلم میخواست با خودم حرف بزنم ترک چیز خوبیه یا بد؟ من ماست رو ترک کردم فکر کنم بین ۲۰-۳۰ روزه شیرینی رو هم یه هفته اس ترک کردم اما نوک میزنم هنوز ، شاید یه روز اومدم گفتم یه ماهه شیرینی ام ترک کردم ، خدا رو چه دیدیراستی دیگه اینکه میرم پیش استاد شنا میکنم ، میرم باشگاه اما نمیرم سر کار و این سر کار نرفتنه اذیت کننده اسرایتی هنوز تاتر شروع نشده و چقدر صدای ادما بلنده و چقدر تن صداشون رو مخه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 19:36

قراره فردا بریم قله عرقچین و از الان اومده میگه گاز ببریم ؟ من نمیدونم چرا یه نفر برای سه نفر دیگه باید صبونه بیاره؟ حالا گیرم که اصلا دادی طرف گذاشت توی کوله اش

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 19:36

میگه حست اشتباهه اما نمیتونم اشتباه بودنش رو قبول کنم. از بهم خوردن روتین ادما حالم تغییر میکنه مثلا همین اخریاون روز سحر روانی با اون مکی عنتر عکس گذاشت کرمم گرفت کامنت دادم به من گفته بودن ایشون یه عوضیه باور نکردم تا بهم ثابت شد .صبح بلند شدم دیدم نوشته اون جنده ای که...کلا فحش کافدار و جنده عین سلام و علیکه براش اما حالمو بد کردار اون طرف خورد به چهارشنبه ! چهارشنبه هایی که طرف غیب میشه پنجشنبه که دیدمش حالم خوب نبود انقدر کلید کرد که چته و از هر طرف حرف زدم بازی رو انداخت تو زمین من که یجا نزدیک بود داد بزنم که بعد گفت باید صورتت رو میدیدی چقدر عصبانی بودی. بعدم که کلا می افته به التماسبهر حال این حال عن عوض نمیشه . میدونی یه مدته برام سواله واقعا دوست داشتن چطوریه؟ ادمایی که همو دوست دارن چطورن ؟ تو دوست داشتنا با چی خوبن؟ با چی کنار نمیان اونهمه حرف زد که مغز منو بخوره که باز همونجوری بشه که برا اون ول کردم رفتم ؟ خب چه اصراری بود؟ این اومدنالانم از رفتنه ناراحت نیستم از اینکه بد رفتم ناراحتم و گرنه اصل جریان درستهصوبی داشتم فکر میکردم وسط خستگیام میگم اصلا من چرا انقدر باید کار کنم و جوابم اینه کار میکنم که نفهمم چطوری داره میگذره این روزگار تخمیمیدونی چیه؟ حتی دارم به جدا شدن فکر میکنم نه برای اینکه اونور برام ریدنبلکه برای اینکه برای چی باید تحمل کرد؟ خب نتیجه همین الان اینه که برو دماوند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1402 ساعت: 13:05

گند ترین تعطیلی ها مختص منه ، برام توش ریدن

اون از دیشب که خاله اومد ظهرم که رضا اومد

هر دو بی خبر !! مگه میشه کسی بی خبر بیاد خونه ادم ؟ خب مرتیکه گاو بگو داری کسی رو میاری. من ادم هردمبیلی نیستم

اونم از شبنم یه بار میگه بریم یه بار میگه نریم هی پلن عوض میکنه و اخرشم مثل یه بار دیگه گفت ایشالا سری بعد

روزگار غریبه، تصمیم دارم فردا کلا برم دماوند خسته شدم واقعا

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1402 ساعت: 13:05

کاش ما لال نبودیم ، کاش توی خانواده لال ها نبودم

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1402 ساعت: 13:05

صفحه بندی