میگه حست اشتباهه اما نمیتونم اشتباه بودنش رو قبول کنم. از بهم خوردن روتین ادما حالم تغییر میکنه مثلا همین اخری
اون روز سحر روانی با اون مکی عنتر عکس گذاشت کرمم گرفت کامنت دادم به من گفته بودن ایشون یه عوضیه باور نکردم تا بهم ثابت شد .صبح بلند شدم دیدم نوشته اون جنده ای که...کلا فحش کافدار و جنده عین سلام و علیکه براش اما حالمو بد کرد
ار اون طرف خورد به چهارشنبه ! چهارشنبه هایی که طرف غیب میشه
پنجشنبه که دیدمش حالم خوب نبود انقدر کلید کرد که چته و از هر طرف حرف زدم بازی رو انداخت تو زمین من که یجا نزدیک بود داد بزنم که بعد گفت باید صورتت رو میدیدی چقدر عصبانی بودی. بعدم که کلا می افته به التماس
بهر حال این حال عن عوض نمیشه .
میدونی یه مدته 1 سواله واقعا دوست داشتن چطوریه؟ ادمایی که همو دوست دارن چطورن ؟
تو دوست داشتنا با چی خوبن؟ با چی کنار نمیان
اونهمه حرف زد که مغز منو بخوره که باز همونجوری بشه که برا اون ول کردم رفتم ؟ خب چه اصراری بود؟ این اومدن
الانم از رفتنه ناراحت 1م از اینکه بد رفتم ناراحتم و گرنه اصل جریان درسته
صوبی داشتم فکر میکردم وسط خستگیام میگم اصلا من چرا انقدر باید کار کنم و جوابم اینه کار میکنم که نفهمم چطوری داره میگذره این روزگار تخمی
میدونی چیه؟ حتی دارم به جدا شدن فکر میکنم نه برای اینکه اونور برام ریدن
بلکه برای اینکه برای چی باید تحمل کرد؟ خب نتیجه همین الان اینه که برو دماوند
برچسب:
نویسنده: باربد زمانی