یه آقای مسن با یکی دیگه که جوونتر بودن هم جلو میرفتن ضمنا حواسشون بود . یه جا ازشون پرسیدم مسیر کدوم وره فهمیدن اولین باره میام گاها توجه میکردن ببینن در چه حالم . اما منظور خاصی نداشتن .
دفعه بعد که رسیدیم به قسمتی که برف و یخ بود خانم مو بافته عصاش رو داد و گفت بگیر یه کمی راحت تر شد اما یهوجا تصمیم گرفت یخ شکن هام رو ببندم . خلاصه رسیدیم بالا و رفتم تو جمعشون و صبحانه رو خوردیم ظاهرا تولد یکی از دوستاشون بود . گفتن بمون کیک تو راهه گفتم که باید برگردم . حدودا دو ساعت و نیم رفتم بالا و دو ساعت برگشتم سمت پایین . سر راه از یه دکه نون سبوسدار گندم و جو با شیره چغندر قند گرفتم . ظهر هم که دونر خریدیم و سیب زمینی و بدین سان روز خوبی سپری شد
موقع برگشت دو تا عکس از پناهگاه گرفتم و دو سه تا اقا هم مشغول عکس گرفتن بودن ازشون خواستم ازم عکس بگیرن . خدایی دستش درد نکنه اولین بار بود که همه ی عکسام قشنگ از آب در اومد