خرید بک لینک
ساعت رو روی 5 و تیم گذاشته بودم صبح با کمر درد بیدار شدم . گفتم بیخیال میخوابم . خوابیدم اما باز 6 بیدار شدم . یه کم وول زدم دیدم فایده نداره .بلندشدم و جمع و جور کردم اسنپ گرفتم و راه افتادم . بعد از کافه آذوغ چال رو تقریبا با غلط کردم رفتم بالا خصوصا که یه جاهاییش برف یخزده بود و خوراک زمین خوردن . دوست بزرگوار هم که جو زمین خوردن رو داده بود . تا اونجا دعا گویان و ثنا کننان رفتم بالا . او مسیر یه خانمی قد بلند با موای بافته گفت عصا میخوای ؟ گفتم نه

یه آقای مسن با یکی دیگه که جوونتر بودن هم جلو میرفتن ضمنا حواسشون بود . یه جا ازشون پرسیدم مسیر کدوم وره فهمیدن اولین باره میام گاها توجه میکردن ببینن در چه حالم . اما منظور خاصی نداشتن .

دفعه بعد که رسیدیم به قسمتی که برف و یخ بود خانم مو بافته عصاش رو داد و گفت بگیر یه کمی راحت تر شد اما یهوجا تصمیم گرفت یخ شکن هام رو ببندم . خلاصه رسیدیم بالا و رفتم تو جمعشون و صبحانه رو خوردیم ظاهرا تولد یکی از دوستاشون بود . گفتن بمون کیک تو راهه گفتم که باید برگردم . حدودا دو ساعت و نیم رفتم بالا و دو ساعت برگشتم سمت پایین . سر راه از یه دکه نون سبوسدار گندم و جو با شیره چغندر قند گرفتم . ظهر هم که دونر خریدیم و سیب زمینی و بدین سان روز خوبی سپری شد

موقع برگشت دو تا عکس از پناهگاه گرفتم و دو سه تا اقا هم مشغول عکس گرفتن بودن ازشون خواستم ازم عکس بگیرن . خدایی دستش درد نکنه اولین بار بود که همه ی عکسام قشنگ از آب در اومد

برچسب: پناهگاه,پلنگچال, نویسنده: باربد زمانی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:45

صفحه بندی