وقتی اومد یه ظرف دستش بود تعجب کردم ! کله 1 بود ، زیااااد
گفتم سورپرایز شدم گفت از سورپرایز خوشم نمیاد
چند روز قبل بهم گفته بود که میخواسته بره سفر . پرسید اگه بهت میگفتم میخوام برم سفرو دیگه برنمیگردم تو می اومدی ببینیم ؟ گفتم اره
تعجب کرد گفتم ازت متنفر نبودم که . اونروز قبل از خوردن کله پاچه شروع کرد به تعریف ، شوکه کننده بود . گفت یه چیزی اندازه نخود روی ساقه مغزش نشسته( رشد کرده) و براش رفته دکتر ( قبل تر گفته بود یه روز از خواب بیدار شدم و یه طرف بدنم بی حس بوده...)
اسمش رو گذاشتم گلی جان ، نمیدونم چرا به یه موجود لعنتی باید پسوند جان داد؟! واقعا چرا
تعریف میکرد نگاش میکردم و سعی میکردم بغضی که میاد بالا رو بدم پایین
سخت بود . کله پاچه خیلی زیاد بود با بغض و دل خون بهرحال رفت پایین راه افتادیم سمت عمران .یه چایی سفارش دادیم و یه نقاشی از عکس پروفایلم کشید که گفت عکست رو این شکلی میدیم
میگفت گاهی لکنت میگیرم و به همین خاطره وسط حرفام مکث میکنم . این روزا پیش تراپیست میره که اونم داستان خودش رو داره
به شدت بهم ریخته بودم . خیلییی اومدم خونه گریه کردم . نمیشه اصلا
ینی ابدا نمیشه بهش گفتن یا باید مغز رو باز کنیم که ممکنه روی تکلمت اثر بزاره و یا فلج بشی یا باید درمان رو بدون عمل انجام بدیم شاید ۲-۵ سال ....
پووووف
برچسب:
نویسنده: باربد زمانی