خرید بک لینک

با عسل حرف زدم گفت میگن شما تلوزیون دارید سینما نمیرید ؟ گفت نمیفهممشون اصلا . گفتم موافق این جریان نیستم اما واقعیتیه که هست . گفت برام غیر قابل درکه. بهش گفتم بیشتر معاشرت کن ، به اون یکی ام گفتم خیلی حرفا زدیم چرا یادم نمیاد ؟ نکنه دارم خرفت میشم ؟

ولی با تمام این غرا امروز نیم ساعت باهاش حرف زدم و گفت میدونی اغلبشون بهم میگن واقعا تو توی رابطه نیستی؟ میگفت حسین گفته تو دنبال شوهر میگردی، سخت میگیریu2028عرشیا گفته یکی از دوستامه ازت خوشش میاد معرفیش کنم ؟ جواب دادم نه توروخدااعرشیا دوست تو اصلا
میگه نمیفهمشون میگن شما خونتون تی وی دارید ینی سینما نمیرید ؟u2028میگه من اصلا برام قفله برم یه پسر پیشنهاد بدمu2028میگفت حنا گفت فلان دختره کلاغ پس کله اش نمیرینه اما دوست پسرش رو ببین ...u2028کلی تو این گفت و گو خندیدم یجاشم بهش گفتم من نباید وجه پلیدم رو نشونت بدم اما ....

بودن این فرشته عالیه خصوصا زمانی که بهم میگه خوشگلههه

شب بعد اومد گفت بچه ها باهام حرف میزدن . به حسین گفتم مامانم چی گفته و حسین گفته مامانت رو بیار برامون حرف بزنه من تاحالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم ما میشینیم دور سوشال مامانت حرف بزنه برامون

گفت اون یکی گفته تو بگو کی ما میریم برات جورش میکنیم ، دیشب کلی از شیفت اومد سر این جریانات خندیدیم ، خوابم نمیبرد و از اتاق اومدم بیرون خالهعذرا و مامان و خاله حورا “ نشسته بودن

و این شد شروع یه ماجرا

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 14:59

صفحه بندی