خرید بک لینک
رفتیم قم . خسته بودم نمیدونم چرا و چی شد که مامان یهو زد زیر گریه و گفت اون آهنگی که برام فرستاده بودی خیلی قشنگ و با مفهوم بود اما انقدر بعدش نشستم گریه کردم گفتم ببین بچه ام چشه ، چقدر غم و غصه داره ...خلاصه که حالم گرفته ترم شد . اومدیم خونه دو سه روزی تو لک بودم . محمد خواست دلجویی کنه اما خب یه قدم میاد جلو و سه قدم میره عقب . پریشب تو اتاق باز شروع کرد . اولش حرف نزدم بعد خندیدم بهش گفتم دیونه شدی . گفت اره جلوتونو که ول میکنن همین میشین . نمیزارم بری سرکار . همه زندگیت شده خانم گوز و چس و ... در خلا رو وا کرد . رفت پایین تخت دوباره اومد بالا . رفت و اومد گفتم خوابم میاد لامپ رو روشن کرد. خاموشش کردم باز روشن کرد . رفتم تو اتاق عسل اومد دنبالم. باز دوباره لامپ رو روشن کرد . با خودم به این نتیجه رسیدم وقتی اجازه بدی بهت توهین کنن پس میکنن . بهش گفتم اینا همه چیزاییه که باید به مشهدی بگی زورت به اون نمیرسه سر من خالی میکنی باز بالش رو برداشتم و رفتم گفت میری بر نمیگردیا . منم که قصد برگشتن نداشتم . نصف زانکس رو خوردم و خوابیدم . فرداش باز دم در یه سری مزخرف گفت که اصلا یادم نیس . فقط یادمه میخواستم عصبانی بره باهاش آشتی میکردم باز میرفت عاشقانه با اون مرتیکه عن سگ حرف میزد .

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 8:48

صفحه بندی